|
|
تخته شد!!! نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 15:58 توسط پ.م جیب من مگه چقدر جا داره؟اندازه دلت.پس بذار جا زیاده. پس چرا همه چی سیاهه؟ دستمو بگیر. منتظرم. خیلی وقته. دستم خشک شد . افتاد باید به فکر یه دست جدید باشم. خرچ. کندمش. کاغذ بدی بود. دوستش نداشتم. آخه می دونی یکی از قبل پارش کرده بود . دوست داشتم الان کناره ساحل بودم . شب بود. هیچکی نبود.حتی نفسم.می چرخیدم.می چرخیدم. بارون میومد. تند بود. می زد توی صورتم. انقدر می چرخیدم که دریا کم بیاره و آروم بشه . من فرفرم. نمی دونستی؟ جا زیاده بیا تو.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 20:46 توسط پ.م دلم شور می زنه مثل اولین باری که آبنباتمو توی سینما گم کردم. برو. برو. حوصله ندارم. پلیز. دوست دارم چشامو ببندم وقتی که باز می کنم دیگه نباشم. پس کجا باشم؟ صدای قیژ در منو به خودم میاره. هل شدم . دنبال نقابمم . آخیش اونجاست. زیر تختم.بالاخره زدم به صورتم. لبخند همیشگی. سلام. این برای اولین بار بود که نقابمو گم کرده بودم.
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 0:16 توسط پ.م
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 17:25 توسط پ.م سلام! من مهرانم.(چاکر همه با معرفتای این کره خاکی هم هستیم!) بر عکس بعضی ها من اصلا دنباله کل کل نیستم. چون اینکارو ماله بچه کوچولوهاست خلاصه سرتونا درد نیارم....اشتباه به عرض تون رسوندند.قضیه اصلا این جوری نیست. اما حالا که پریما میخواد باشه
میدونین ما چطوری اشنا شدیم!(تو مغازه ی لباس فروشی) هر روز با یه دسته گل و با یه تیپ خفن می اومد در مغازه و سراغ اون اقایی رو میگرفت که هر روز دم در ایستاده بود. هر چی میگفتم خانوم عزیز ما اینجا کاسبیم.انقدر هر روز مزاحم نشید. دو باره فردا می اومد و سراغش رو میگرفت . میگفت همون اقا پسری که هر دفعه یه تیپ مخصوص میزد کجاست؟ خوشگله بودا.... تا اینکه یه روز اومد و چشمش به انباری افتاد و گفت : این هاش! گفتم کی ؟ کجا ؟ خانوم صبر کنید. اما گوش نکرد و دوید طرف انباری... میدونین کیا میگفت؟ چشمتون روز بد نبینه ایشون مانکن لباس ها رو میگفت.. عاشق اون شده بود. خلاصه وقتی فهمیدم قضیه اینه .... خودم زود قضیه رو زود جم و جور کردم و این جوری باهاش اشنا شدم. قبلنا هر روز از دور می اومد و مانکن رو میدید.(چون چشماش یکم ضعیف بود نفهمیده بود که....) اخه طفلکی روش نشده بود که با مانکنه حرف بزنه.وقتی که دل رو به دریا زده بود و اومده بود که حرفش رو بزنه.... مانکن رو از سر جاش برداشته بودیم! این هم داستان اشنایی ما بود. امیدوارم خوشتون اومده باشه! اگر دوست دارین(لطفا) نظر بدین. چون رو کم کنیه! نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 17:0 توسط پ.م سلام به دوستای گلم. آخه یکی نیست به این بچه های بد بگه : بازی بازی. با وبلاگم بازی... خوب این اولین پست توی اولین وبلاگ گروهیمه . مهران هر کدوم یه مطلب بنویسیم و ببینیم تعداد نظرات کدوممون بیشتره. یه جورایی کل کله. پس تورو خدا ضایعم نکنین ها اولین بارتوی یه پارک سرسبز با هم اشنا شدیم.پیرهن قرمزی به تن داشت و فکر کنم شلوار و کفش مشکی. با هم قدم زدیم.خندم گرفت.گفت چی شده؟گفتم:هیچی به این فکر می کنم که نکنه یه وقت کلاه سرم بذاری. بامکث و لبخندی گوشه لب گفت : کلاه تو راستای کار ما نیست . ما فقط کفش می دوزیم. دوباره خندم گرفت کفشدوزک رو گذاشتم روی بوته ی گل سرخی و قدم زنان برگشتم. در ضمن وبلاگ قبلیم هنوز سر جاش هست چون خیلی دوسش دارم من منتظر مطلب مهرانم. ببینم ماله کدوممون قشتگتره؟ اون که آره می دونم مال من
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 15:41 توسط پ.م |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved